از روستای پرچور تا «پایتخت»

مجتبی و مصطفی، دو برادر دوقلو، بچههای روستای پرچمرِ عباسآباد مازندران هستند.
ارمون آنلاین- روحالله شجاعی کیاسری: کودکیشان در شمال گذشته؛ کودکیای پر از خاطرههای خوب، هم خنده و شادی و هم سختیهایی که حالا وقتی به آن روزها فکر میکنند، میگویند دیگر برنمیگردد، اما امیدوارند حال دلشان امروز هم مثل آن سالها خوب باشد.
آنها در یک خانواده هفتفرزندی بزرگ شدند. پدرشان دو همسر داشت؛ پنج فرزند از همسر اول و مجتبی و مصطفی از همسر دوم. با وجود این تفاوت، رابطه بچهها با هم خوب بود. خودشان میگویند از بچگی آنقدر به خانه خواهر و برادرهای بزرگتر میرفتند و خودشان را در جمعشان جا میکردند که کمکم دیگر کسی آنها را جدا از خانواده نمیدید. مادرِ اول هم آنها را پذیرفته بود و مادر خودشان هم بچههای همسر اول را پذیرفته بود و به مرور همهچیز بین خانواده عادی و صمیمی شده بود.
دوقلوهایی که همیشه کنار هم بودند
مجتبی و مصطفی از بچگی خیلی به هم وابسته بودند. خودشان میگویند تقریباً همه چیزشان با هم بود؛ بازی، مدرسه، تصمیم گرفتن و حتی شیطنتهایشان. اگر یکی کاری میخواست بکند که ممکن بود اشتباه باشد، معمولاً دیگری جلویش را میگرفت. همین دو نفر بودن باعث شده بود از خیلی چیزها نترسند؛ چون همیشه یک نفر کنارشان بود.
البته مدرسه چندان محل موفقیتشان نبود! علاقه زیادی به درس نداشتند و بیشتر دنبال این بودند که بین بچهها دیده شوند. همیشه در حیاط مدرسه بچهها را دور خودشان جمع میکردند و برایشان کارهای عجیب انجام میدادند. حتی یک دوره نفت داخل دهانشان میریختند و آتش بیرون میدادند تا بقیه را سرگرم کنند!
یک بار هم یک بلدرچین زخمی پیدا کردند. پولی را که داشتند دادند و پرنده را خریدند. بال شکستهاش را خودشان با نخ و سوزن بستند، بتادین زدند و شروع کردند به مراقبت از آن. پرنده مدتی غذا نمیخورد و به زور به آن غذا میدادند تا زنده بماند. وقتی حالش بهتر شد، آنقدر به آن وابسته بودند که هر جا میرفتند با خودشان میبردند؛ حتی مدرسه.
تا اینکه یک روز وسط کلاس، بلدرچین از کیفشان بیرون آمد و شروع کرد به پرواز کردن! کل کلاس به هم ریخت و طبیعتاً دوباره مدیر مدرسه با خانوادهشان کار داشت.
فشار درس و تصمیم برای کار
خواهر و برادرهای بزرگترشان بیشتر اهل درس و تحصیل بودند و همین موضوع باعث شده بود فشار زیادی روی مجتبی و مصطفی باشد. مدام به آنها گفته میشد چرا مثل برادرهای بزرگترشان درس نمیخوانند. یکی از برادرهایشان، جابر، حتی در دانشگاه تهران فیزیک خوانده بود و بعد برای ادامه مسیر علمی به آمریکا رفت.
اما مجتبی و مصطفی علاقهای به درس نداشتند. بیشتر دنبال این بودند که یک کار یاد بگیرند و از یک مسیر دیگر خودشان را پیدا کنند.
رفتن به کرج
در سن کم، حدود ۱۶، ۱۷ سالگی یا حتی کمتر، تصمیم گرفتند برای یاد گرفتن یک حرفه به کرج بروند. به خانواده گفتند میخواهند فوتبال بازی کنند و در مدرسه فوتبال ثبتنام کنند. حتی در مدرسه فوتبال ناصر حجازی هم ثبتنام کردند؛ مجتبی دروازهبان بود و مصطفی دفاع بازی میکرد.
اما خیلی زود فوتبال تبدیل شد به کار
در کرج وارد کارهای ساختمانی و دکوراسیون داخلی شدند؛ کارهایی مثل کناف و گچکاری و اجرای دکور. صاحبکارشان ابتدا به خاطر سن کمشان تعجب کرده بود، اما وقتی دید واقعاً علاقه دارند یاد بگیرند، حمایتش کرد.
چون مجرد بودند، پیدا کردن خانه برایشان سخت بود. صاحبکارشان برایشان جایی در یک پانسیون گرفت و حتی ضمانتشان را کرد. صبحها سر کار میرفتند و شبها برمیگشتند.
اما شرایط پانسیون با روحیه آنها جور نبود. بچههای آنجا دانشجو بودند، زود میخوابیدند و سبک زندگیشان با این دو برادر فرق داشت. مجتبی و مصطفی هم اهل بیدار ماندن، تلویزیون دیدن و بازی کردن بودند و همین موضوع باعث تنش شد.
در نهایت از پانسیون بیرون آمدند.
زندگی در یک ساختمان نیمهکاره
صاحبکارشان گفت اگر جای دیگری ندارید، فعلاً در یکی از ساختمانهایی که کار میکنید بمانید. آنها هم قبول کردند و یک اتاق نیمهکاره را برای خودشان آماده کردند.
درآمدشان زیاد نبود؛ روزی حدود ۴۰ تا ۵۰ هزار تومان برای هر نفر میگرفتند و برای اینکه بیشتر پول جمع کنند، شبها هم اضافهکاری میکردند.
تلویزیون و امکانات خاصی نداشتند. شبها همانجا میخوابیدند و صبح دوباره سر کار میرفتند.
حتی حمام هم نداشتند.
برای حمام کردن، پایین ساختمان یک فضای نیمهکاره پیدا کرده بودند. داخل یک بشکه آب میریختند و با المنت برقی گرمش میکردند. یک بار همان المنت برقشان گرفت و هر دو به دیوار پرت شدند. بعد که آب گرم شد، در تاریکی با یک کاسه فلزی آب را روی سرشان ریختند، اما خبر نداشتند کف کاسه قیر بوده! قیر به موهایشان چسبید و هر کاری کردند جدا نشد. آخرش مجبور شدند موهایشان را از ته بزنند! صبح صاحبکارشان با دیدن آن دو با سر تراشیده، حسابی شوکه شد.
اما یک چیز تغییر نکرد
با همه سختیها، مجتبی و مصطفی همچنان کنار هم بودند. خودشان میگویند همین دو نفر بودن کمکشان میکرد از هیچجا نترسند. اگر یکی خسته میشد، دیگری بود. اگر یکی ناامید میشد، دیگری کنارش بود. و در کنار کار ساختمانی، یک علاقه قدیمی هم داشتند: موسیقی.
از بچگی عاشق خواندن بودند. گاهی استودیو اجاره میکردند، پشت میکروفن میرفتند و فقط برای اینکه صدای خودشان را بشنوند و ببینند چه رنگ صدایی دارند، تمرین میکردند.
تا اینکه یک روز، همان علاقه به موسیقی و فضای هنری، مسیرشان را به سمت اتفاقی برد که اصلاً انتظارش را نداشتند.

روزنامهای که همهچیز را تغییر داد
یک شب، در همان اتاق ساختمان نیمهکاره، روزنامهای روی زمین بود که دور سبزی پیچیده شده بود. سبزی را خورده بودند و روزنامه مانده بود. شروع کردند به خواندن نیازمندیهای روزنامه.
بین آگهیها نوشته بود: برای فیلم «شاهگوش» هنرور نیازمندیم.
با خودشان گفتند چرا نرویم ببینیم چه خبر است؟
رفتند ثبتنام کردند و چند روز بعد با آنها تماس گرفتند که برای حضور در پشت صحنه «شاهگوش» آماده باشند.
آنها فقط هنرور بودند و هیچ تجربه بازیگری نداشتند.
اما همانجا یک اتفاق کاملاً اتفاقی افتاد.
دیدار با محسن تنابنده
یک روز در پشت صحنه، مجتبی در سرویس بهداشتی جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد که محسن تنابنده را دید. صحبت کوتاهی بینشان شکل گرفت. تنابنده پرسید بچه کجاست و مجتبی گفت شمال.
بعد از صحبتها، مجتبی گفت یک برادر دارد و اگر او را ببیند، متوجه میشود که دوقلو هستند.کمی بعد مصطفی را هم دیدند.
تنابنده وقتی متوجه شد این دو نفر دوقلو هستند، شماره و آدرسشان را گرفت و گفت احتمالاً به آنها نیاز خواهد داشت.
مجتبی و مصطفی اما هنوز هیچ تصوری نداشتند این دیدار قرار است به کجا برسد.
شش ماه بعد…
حدود شش ماه گذشت. یک روز تلفنشان زنگ خورد. مردی خودش را «جوان»، دستیار کارگردان سیروس مقدم، معرفی کرد و گفت شمارهشان را از محسن تنابنده گرفته است. گفتند برای چه کاری؟ جواب مشخصی ندادند و فقط خواستند به دفتر آقای مقدم در قیطریه بروند. رفتند.
آن روز هومن حاجعبداللهی و تعدادی دیگر از عوامل را دیدند. بعد محسن تنابنده و سیروس مقدم با آنها صحبت کردند. از آنها پرسیدند تجربه بازیگری دارند؟ گفتند نه. پرسیدند کار هنری چه؟ گفتند از بچگی میخوانیم و موسیقی دوست داریم.
از آنها خواستند بخوانند.
خواندند. و بعد اتفاقی افتاد که هیچوقت تصورش را نمیکردند. محسن تنابنده به آنها گفت: «من شما رو برای نقش رحمان و رحیم انتخاب کردم.»

از یک ساختمان نیمهکاره تا «پایتخت»
دو برادری که چند وقت قبل در کرج کناف و گچکاری میکردند و شبها در یک ساختمان نیمهکاره میخوابیدند، حالا قرار بود برای بازی در «پایتخت» راهی شیرگاه شوند. خودشان میگویند وقتی این خبر را شنیدند، هنوز باورشان نمیشد.
نقش رحمان و رحیم از قبل نوشته شده بود، اما قرار نبود الزاماً این دو نفر آن را بازی کنند. یک اتفاق، آنها را به شاهگوش برد؛ یک دیدار اتفاقی با محسن تنابنده باعث شد شمارهشان گرفته شود؛ شش ماه بعد همان شماره به دستیار سیروس مقدم رسید؛ و بعد، یک دیدار دیگر همهچیز را تغییر داد. آنها برای «پایتخت ۳» انتخاب شدند.
و از همانجا، دو برادری که روزی از روستای پرچمر راه افتاده بودند، از درس فرار کرده بودند، فوتبال را امتحان کرده بودند، کار ساختمانی کرده بودند و شبها در ساختمان نیمهکاره میخوابیدند، وارد مسیری شدند که اسمشان را برای همیشه با رحمان و رحیم گره زد.
شاید عجیبترین قسمت این داستان همین باشد؛ گاهی یک اتفاق خیلی کوچک، مثل خواندن یک روزنامه دور سبزی، میتواند آدم را به جایی برساند که هیچوقت فکرش را هم نمیکرد.
