صیادی که شمال را با دلتنگی پذیرفت

خدیجه از جزیره هنگام تا فریدونکنار آمده؛ دلش با دریا است، گرچه این دریا هنوز غریبه است.
ارمون آنلاین: نامش خدیجه است، اما به زبان محلی «خَجو» صدایش میکنند. از پانزده زن صیاد جزیره هنگام و از معدود زنان ماهیگیر خلیج فارس است. روزها در غرفهی جزیره کار میکرد و نزدیک غروب همراه مادرش به دریا میزد. مادرش، که از بهترین ماهیگیران خلیج فارس لقب دارد، از او هم ماهرتر است. حالا اما او در فریدونکنار است، کنار دریایی که ماسههایش آن برق و درخشش ساحل نقرهای هنگام را ندارند.
خدیجه میگوید: «آنجا هر روز همه دور هم بودیم؛ به بهانهی دریا، خانواده و غرفه. آن آزادیای را که آنجا داشتیم، به نوعی در یک جا بند نمیشدیم. اما در این شرایط، این دریای شمال هم رفیق ما شده است.»
روزی که انفجار، زندگی را برگرداند
روزی که جنگ آغاز شد، خدیجه در غرفه بود و مادرش در دریا. ناگهان اعلام شد جزیره تعطیل است و به مادرش گفتند هرچه سریعتر به ساحل برگردد. دریا که با نشانههای خودشان علامتگذاری شده بود، آن روز از تکاپوی همیشگی افتاد؛ صداهای انفجار کمکم به جزیره نزدیک شد و حتی در و پنجرهی خانهها را میلرزاند. نخستین حمله، جان چند جوان جزیره را گرفت؛ اما خدیجه یک روز پیش از آن، همراه همسر شمالیاش راهی سفر شده بود.
بهمحض رسیدن به شمال، بمبی دقیقاً در محلهشان اصابت کرد، نزدیک به بیست تا سی متری خانه. خدیجه میگوید: «پدرم برای نگهبانی از حیوانات مانده بود و هر روز برایش غذا میبردم. در همان اسکلهای که هر روز کیهان بازی میکرد، بمب اصابت کرد. مدتها کابوس میدیدم که بچهام آنجا بازی میکند و هواپیماها میآیند.»
با تعطیلی اسکله و غرفهها و فقدان شغل، مردم سرگردان شده بودند؛ اما خدیجه شبها غرفهاش را باز میکرد و شیرینی محلی میپخت: «غرفه به پاتوق بچههای بومی تبدیل شده بود. فکر میکنم اگر کیهان را نداشتم، هنگام بودم.»
شمال که کنار فرهنگ جنوب ننشسته است
خدیجه با خود بخشی از فرهنگ جنوب را هم آورده. با پیشنهاد یکی از بستگان، هنرش را در زمینهی نقش حنا به کار گرفت و خواهرش ابزار کارش را از قشم برایش فرستاد. سپس محصولات صدفی و صنایع دستی تهیه کرد و گردنبند و دستبند ساخت تا در کنار نقش حنا عرضه کند.
تمام مدت اینجا لباس جنوبی پوشیده است؛ خودش میگوید: «احساس یک لژیونر را دارم. به جنوبی بودنم افتخار میکنم و از این لباسها جدا نمیشوم؛ انگار بخشی از حس دلتنگی من هستند. خواهرم هر چند گاهی مرا غافلگیر میکند و برایم لباس میفرستد.»
دریایی که ترسش با دلتنگی میجنگد
خدیجه صیاد است و از کودکی روی دریا بزرگ شده، اما هنوز جرأت نکرده در این دریا ماهیگیری کند: «این دریا مانند آن دریا نیست و از این نظر ترسناک است. من بیست و هفت، بیست و هشت سال آنجا زندگی کردم و تا به حال نشنیده بودم کسی غرق شده باشد؛ اما اینجا هر سه چهار روز یکبار میشنویم که فردی غرق شده است.»
بازگشت دوبارهی جنگ به جزیره
پس از بمباران هنگام، اهالی نزدیک به سه ماه به جزیره برنگشتند؛ اما با عید قربان، مادر خدیجه بازگشت. پس از آتشبس دریا از سر گرفته شد، اما دوباره با شدت گرفتن درگیریها، بسیاری ناچار شدند به قشم و بندرعباس بروند. خدیجه میگوید: «حدود ۲۰ روز است دوباره به دریا میروند و دیگر چارهای ندارند. همین حالا هم فکر میکنم مادرم در دریا باشد.»
اهالی هنگام سالها جنگ را از نزدیک تجربه نکرده بودند؛ آخرین خاطره شان به جنگ نفتکشها برمیگشت. اما این بار جنگ را در خانهی خودشان لمس کردند. خدیجه میگوید: «هر صدای انفجاری میآمد، به کیهان میگفتیم صدای تولد است؛ نمیخواستیم بگوییم بمب است. اما حالا خودش میگوید آمریکا حمله کرده، اسرائیل حمله کرده. ستونهای دود و رد موشکها را میدیدیم. بهترین کلمه برای توصیفش «فاجعه» است.»

هنگام؛ خانهای که هنوز منتظر اوست
خدیجه هر روز دلتنگ خانه است؛ به دریایی نگاه میکند که هنوز برایش آشنا نیست و کودکش را به ساحلی میآورد که ماسههایش مثل نقره نمیدرخشند. خانوادهی همسرش، که نگران او هستند، اصرار دارند بماند؛ اما او هر روز به بازگشتن فکر میکند.
او در پایان میگوید: «خانهام، زندگیام و غرفهمان آنجاست. قایقهایی هم که آنجا ماندند، آسیاب دیدند؛ نزدیک به بیست قایق آسیب دید و فکر میکنم ده تا پانزده قایق از بین رفتند. حتی قایق پدر و برادرم ترکش خورد. نمیدانیم وقتی برگردیم با چه وضعیتی روبهرو میشویم، اما امیدواریم بتوانیم بازگردیم و کارمان را از سر بگیریم.»
منبع: اصل این گزارش را می توانید در عصر ایران بخوانید.
